موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا،
كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
به كمك مي طلبيد :
- « آي آدمها ...
آي آدمها ... »
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا،
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
آستين ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
به كناري برسانيمش ! ...
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
با غريوي،
كه به خواموشي مي پيوست .
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
چنگ مي زد، مي آويخت ...
ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
اين منم،
اين تو،
آن همسايه،
آن انسان!
اين مائيم !
ما،
همان جمع پراكنده،
همان تنها،
آن تنها هائيم !
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
- « ... آي آدم ها ... »
« آي آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
خاطري آشفته ست،
ديده اي گريان است،
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
« آي آدم ها » را
در همه جا مي شنويم .
در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
ننگ مان باد اين جان !
شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم !
در شب تار جهان
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده ست،
اين كه با مرگ درافتاده است،
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
اين منم،
اين تو،
آن همسايه !
آن انسان،
اين مائيم .
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هائيم !
اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،
« آي آدم ها » را مي شنويم،
نيك مي دانيم،
دشتي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهرباني را،
دانائي را،
بر بلنداي جهان،
بنشانيمش ... !
- « آي آدم ها ... !
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:55 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتنه آن قدر پاکم که کمکم کنی
نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
هم خود را و هم تو را آزار میدهم
هر چه قدر تلاش می کنم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هر گز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی
و آن قدر بی تو تنها هستم
که بی تو یعنی هیچ
یعنی پوچ
خدا یا پس مرا ببر
ببر به آن چه خودت می خواهی
پروردگارا
هیچ وقت رهایم نکن
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:49 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتنوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 11:48 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتنوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 11:39 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتتنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند...گاهی پرستو ها هم لباس مرغ عشق بر تن می کنند...عاشق که شدی کوچ می کنند...
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 11:31 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتبه خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
صفاي روي تو ، تقديم مي كنم ، با عشق
درين سياهي و سردي بسان آتشگاه
هميشه گرمم ، هميشه روشنم با عشق
همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد
به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق
به دست بسته ام اي مهربان ، نگاه مكن
كه بيستون را از پا در افكندم ، با عشق
دواي درد بشر يك كلام باشد و بس
كه من براي تو فرياد مي زنم : با عشق
فريدون مشيري
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 11:29 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتگل از تراوت باران صبحدم، لبريز
هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز
هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست
روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز
مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است
فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز
ببين در آينه ي روزگار نقش بلا
كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز
چگونه درد شكيبايي اش نيازارد
دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 24 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:47 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتاز منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، اي خداي قادر بي همتا
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه من بيني
اين مايه گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي كه بمن دادي
در خون طپيده، آه، رهايش كن
يا خالي از هوا وهوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشائي
بر روح من، صفاي نخستين را
آه، اي خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گوئي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق بسوي غير دويدن را
لطفي كن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي بمن بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري بمن بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو
يكشب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم بانتقام جفاكاري
در عشق تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريكي
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، اي خداي قادر بي همتا
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 24 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:29 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتسر گشته اي به ساحل دريا،
نزديك يك صدف،
سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !
***
گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،
چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،
از سنگ بهتر است !
***
جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،
از سنگ مي دميد !
انگار
دل بود ! مي تپيد !
اما چراغ آينه اش در غبار بود !
***
دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،
خود را به او نمود .
آئينه نيز روي خوش آشنا بديد
با صدا اميد، ديده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،
در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد
سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 24 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:22 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتچه جاي ماه ،
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز قدمهاي عابران ملول
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند
***
به هيچ كوي و گذر
صداي خنده مستانه اي نمي پيچد
***
كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چرا ميكده آفتاب خاموش است !
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 24 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:13 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتبي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 24 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 12:38 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتاول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 24 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 12:27 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتاگر نمی توانی شاهراه باشی کوره راهی باش...اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش...کمیت نشانگر پیروزی و یا ناکامی تو نیست. بهترین هر آنچه هستی باش...
نوشته شده توسط الهام در دو شنبه 23 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 10:29 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتنمی دانم چه می خواهم خدایا...به دنبال چه می گردم شب و روز...چه می جوید نگاه خسته ی من...چرا افسرده است این قلب پرسوز...ز جمع آشنایان می گریزم...به کنجی می خزم آرام و خاموش...نگاهم غوطه ور در تیرگی ها...به بیمار دل خود میدهم گوش...گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یک رنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند...دل من...ای دیوانه دل من که می سوزی از این بیگانگی ها...مکن دیگر ز دست غیر فریاد...خدایا بس کن این دیوانگی ها....
نوشته شده توسط الهام در دو شنبه 23 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 10:18 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتگاهی که دلم به اندازه ی تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است.......
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 18 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 14:55 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتبا احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح مارا تباه می کند.
از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندانتنگ حسادت بیرون نمی آید.
تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم.
از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.
بیشتر را به کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.
کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن!
از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می روند فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.
دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.
از کودکان بیاموزیم، پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت...
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 18 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 14:39 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتروزگاریست شیطان صفت... روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد می زند: انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...
نوشته شده توسط الهام در دو شنبه 16 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 21:51 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتچه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند...و چه اندک اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند...(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط الهام در یک شنبه 15 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 19:57 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتخوب است که با خدای خود چت بکنیم...در سایت نماز شب عبادت بکنیم...کاش می شد فلاپی دلها را از کینه و کدورت فرمت بکنیم...
نوشته شده توسط الهام در یک شنبه 15 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 19:50 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتکاش انسانها فرق عشق و دوست داشتن و عادت را می دانستند...
نوشته شده توسط الهام در یک شنبه 15 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 19:42 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتابر هم در بارش اش قصد فداکاری نداشت. عقده بر دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت...
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 11 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:5 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتهیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد...اگر کسی چنین ارزشی داشته باشد هیچ وقت باعث اشک ریختن تو نمی شود...
نوشته شده توسط الهام در چهار شنبه 11 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 19:52 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتمهربانم. ای خوب...یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است...مهربانم. ای خوب...یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته و شب و روز دعایش این است:زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد...مهربانم. ای خوب...یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه ی هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زد و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...مهربانم. ای خوب...یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است...
نوشته شده توسط الهام در دو شنبه 9 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 12:33 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتدو تا آدم برفی دو طرف رود خونه عاشق هم میشن... از عشق هم آب میشن تا شاید یه روزی وسط دریا بهم برسن...
نوشته شده توسط الهام در شنبه 7 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 12:13 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتگذشته حکم لنگری را دارد که ما را پایین نگه می دارد. تا وقتی هر آنچه بودیم رها نکنیم نمی توانیم آن چیزی شویم که هدفمان بوده است. وقتی خبر نداریم که آخر و عاقبت کار چه می شود اعتماد کردن کاری دشوار است. ایمان قلبی داشته باش و بدان که بهترین فرصت ها در انتظار توست. جاده ها منتظرند تا طی شوند و مسیر های جدید انتظار می کشند تا مورد کنکاش قرار گیرند. با فصل بعدی زندگی ات مثل یک ماجراجویی رفتار کن و بیش از حد تصورت با چالش ها و پاداش هایی مواجه خواهی شد...می دانم که ایام راحتی برای تو نیست. احساس تو را درک می کنم اما می دانم که اوضاع به بهترین وجه تغییر خواهد کرد...
نوشته شده توسط الهام در شنبه 7 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 11:57 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتعشق چیره نمی شود...عشق می پرورد...عشق توان آن را دارد که در یک لحظه کاری کند که رنج به سختی می تواند در یک عمر فراهم آورد....(گوته)
نوشته شده توسط الهام در جمعه 6 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 23:0 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتزمان بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند...بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند...بس طولانی است برای آنان که در اندوهند...و بس کوتاه برای آنان که سر خوشند... و اما...ابدی برای کسانی که عاشقند...
نوشته شده توسط الهام در جمعه 6 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 22:52 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتهر آنچه در طول سالیان ساخته ای ممکن است فردی در یک حظه ویران کند...ولی تو همواره در حال ساختن باش اگر اینگونه کنی به زودی قصری از عشق بنا می کنی که احدی توان ویران کردن آن را ندارد...
نوشته شده توسط الهام در جمعه 6 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 22:48 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتجیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم.... خرس گفت الان وقت خواب زمستونیه بعدا راجع به عشقمون حرف می زنیم...خرس خوابید و نمی دونست عمر جیرجیرک فقط سه روزه.......
نوشته شده توسط الهام در پنج شنبه 5 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:37 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتکودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید...او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و به او گفت:عزیزم مواظب خودت باش...کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و گفت: نه من فقط بنده ی خدا هستم...کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری...!
نوشته شده توسط الهام در پنج شنبه 5 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 20:29 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتقلب سرزمین عجیبی است زیرا هم زادگاه عشق است و هم آرامگاه آن!
نوشته شده توسط الهام در پنج شنبه 5 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 11:42 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتغیر ممکن است که هر آدمی در طول عمرش دست کم یک بار دل کسی را نشکسته باشد. اما تو می توانی الگوهایی را که باعث می شود همیشه در آتش عشق بسوزی از زندگی ات حذف کنی. بسیاری از ما اسیر دام عشق کسی می شویم که قادر نیست محبتمان را جبران کند. از این رو خود را حقیر می شماریم و تصور می کنیم که اگر به حد کافی خوب بودیم دنیایمان به آن شکل که دلخواهمان بود در می آمد. وقتش است از این چرخه ی تفکری بیرون بیاییم...اگر احساس کنی به حد کافی خوب نیستی احتمالش وجود دارد کسی را جذب خودت کنی که به حد کافی خوب نیست. اجازه نده ترس و نیاز تو را اسیر رابطه ای بد کند. تو مستحقی که خوب و درست با تو رفتار کنند و بابت اینکه انسانی خوب و عالی هستی قدر تو را بدانند...
نوشته شده توسط الهام در پنج شنبه 5 خرداد 1390برچسب:,
ساعت 10:42 موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابتآخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
هیچ وقت از خدا نخواه که دنیا رو بهت بده...فقط بخواه کسی رو بهت بده که تورو به تمام دنیا نده...
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان به دنبال سرنوشت و آدرس enas.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
پیوندهای روزانه
ღღღعشق بی پایانღღღ
عشق پاک
دل نوشته های دیوونه و عروسک
بوسه عشق
سرگذشت پنهان
love
پاتوق ستاره آسمان
ویندوز گرافیک
مشخصات خودروهای 2011 و 2012
محرمانه
کیت اگزوز ریموت دار برقی
ارسال هوایی بار از چین
خرید از علی اکسپرس
مستر قلیون
نوشته های پیشین
اسفند 1391
ارديبهشت 1391
فروردين 1391
اسفند 1390
دی 1390
مهر 1390
شهريور 1390
تير 1390
خرداد 1390
ارديبهشت 1390
طراح قالب
POWERED BY
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
![]() |
![]() |
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
Alternative content